السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
485
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
اين امر بر مردم دشوار آمد و قضاوت او را نپسنديدند و روز ديگر ظالمى به نزد داود آمد و از او خواست كه گردن مظلومى را بزند ، داود كه خود را در ورطهء هولناكى مىديد ، عرضه داشت : ( پروردگارا مرا از اين ورطهء هلاكت نجات بده ) آنگاه خداى متعال به او وحى كرد : اى داود ، خودت از من خواستى كه مطابق نفس الامر و حقيقتى كه نزد من است ميان مردم قضاوت كنى و تو هم به عدل حكم كردى و فرمان قتل متّهم را صادر كردى ، اگر مىخواهى مردم تو را ظالم ندانند ، بدان كه پدر فرد شاكى در فلان محل مدفون است ، به آن محل برو و او را به نام صدا كن ، هر آينه به اذن من جواب تو را خواهد داد و راز قتل خود و نام قاتل خود را فاش مىسازد ، داود با خوشحالى خارج شد و همراه بنى اسرائيل به آن مكان رفت و از ميّت در بارهء قتل او سؤال كرد ، ميّت به اذن خدا نام قاتل خود را گفت و مردم شنيدند كه فردى كه داود حكم قصاص او را صادر كرده قاتل بوده است ، امّا باز هم نپذيرفتند ، از آن پس خداوند به داود فرمان داد به جاى قضاوت عادلانه و مطابق علم الهى ، از مدعّى بيّنه و شاهد بخواهد و شاهد را سوگند دهد و مطابق دلايل و شواهد حكم كند و داود ( ع ) نيز چنين كرد . از امام صادق ( ع ) نقل شده : در زمان داود ( ع ) زنجيرى را در جايى آويخته بودند كه مردم براى دادخواهى به آنجا مىرفتند ، روزى مردى جواهرى را نزد مرد ديگر به امانت نهاد ، امّا موقع پس دادن ، منكر شد ، مرد صاحب جواهر او را در كنار زنجير برد ، مردى كه جواهرات در نزد او بود با تردستى جواهر را در چوبدستى خود جاسازى كرده بود و آن چوبدست را بدست مرد صاحب جواهر داد و بعد خود را به زنجير آويزان كرد و ادّعا كرد كه جواهر در نزد من نيست ، من آن را به تو باز پس دادهام ، و به اين ترتيب حقيقت را مخفى كرد ، از آن پس خداوند به داود وحى كرد : در ميان مردم با دليل و مدرك حكم كن و آنها را به نام من سوگند بده و از آن پس زنجير را برداشتند . عياشى از امام باقر ( ع ) نقل كرده كه فرمود : خداوند تبارك و تعالى فوجى از فرشتگان را در بيابان ( الروحا ) بين طائف و مكّه بر آدم ( ع ) نازل فرمود ، سپس خداوند امر كرد كه ذريّهء آدم كه همگى به صورت ذرّههايى بودند ، مانند مورچههايى كه از لانهء خود بيرون مىآيند ، همگى در پهنهء بيابان جمع شدند ، آن وقت خداوند به آدم ( ع ) وحى كرد : بنگر كه چه مىبينى ؟ آدم گفت : ذرّات كثيرى را مىبينم ، خداوند فرمود :